و اگر مرگ نبود… – سایت خبری و تحلیلی فان اسپات

ماهنامه سپیده دانایی – محمود گلزاری، روانشناس:

مرگ، پایان کبوتر نیست
مرگ، وارونه یک زنجره نیست
مرگ، در ذهن اقاقی جاری است
مرگ، در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مگر، در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ، با خوشه انگور، می آید به دهان
مگر، در حنجره سرخ- گلو می خواند
مگر، مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ، گاهی ریحان می چیند
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
 و همه می دانیم
ریه های ذلت، پُر از اکسیژنِ مرگ است

«سهراب سپهری»

مرگ از درون سایه دیگری به ما نگاه نمی کند

این کار ادیان بزرگ بوده است که به مردم کمک کنند تا با نزدیکی و قرابت به مرگ، بدون ترس از آن زندگی کنند. اما در سده بیستم ما آگاهی از مرگ را سرکوب می کنیم؛ مانند کاری که مردم در «عصر ویکتوریا» با میل جنسی می کردند. یعنی مرگ را پدیده ای زننده و دور از اخلاق، ناگفتنی و هرزه نگارانه می دانیم که مردم فرهیخته و با فرهنگ نباید سخنی از آن به میان آورند.

 و اگر مرگ نبود...

روان درمانگران وجودی و مرگ

«اریک فروم» در کتاب «دل آدمی» می گوید: انسان خوب و شایسته هرگز در فکر مرگ نیست. و در این کتاب، شخصیت «زنده گرا» را که عشق زیستن و حیات است، در برابر شخصیت «مرده گرا» که شیفته مرگ است، قرار می دهد.

تاملات هایدگر درباره مرگ

•    برای این که به فهم و درک کاملی از زندگی برسیم، باید خود را موجودی متناهی بدانیم.

با آگاهی بیشتر از مرگ مان این واقعیت را بیشتر لمس می کنیم که دروغ گویی نه تنها از شأن و  منزلت ما می کاهد، بلکه بی فایده نیز خواهدبود. برای نشاط و سرزندگی بایستی میرایی و فناپذیری در جاودانگی و نامیرایی راه یابد.

سخن فروید بی پایه به نظر می رسد. چرا فروید و پیروان سنتی اش این گونه مانع از پژوهش در باب مرگ شدند؟ به نظر من، دلیل این کار خیال باطل شکست ناپذیری روان تحلیل گری است. چه رویارو شدن با مرگ خود و دیگران و پذیرش آن، بیان شکست پذیری انسان است. آگاهی از مرگ یعنی پذیرفتن پایان پذیری و متناهی بودن انسان، و در نتیجه پذیرفتن این نکته که روان تحلیل گران- فروید و فروم و سایر انسان های میرا- بایستی از میل و اشتیاق به شکست ناپذیری دست بردارند و قبول کنند که به انجمن انسان ها- که متناهی، شکست خوردنی و آسیب پذیرند- بپیوندند.6

رولو می  ادامه می دهد: بی توجهی این گروه از روان شناسان به مرگ و ممانعت آن ها از پژوهش های علمی در این زمینه را روان درمانگران وجودی جبران کردند.
مرگ، پایان کبوتر نیست
مرگ، وارونه یک زنجره نیست
مرگ، در ذهن اقاقی جاری است
مرگ، در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مگر، در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ، با خوشه انگور، می آید به دهان
مگر، در حنجره سرخ- گلو می خواند
مگر، مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ، گاهی ریحان می چیند
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
 و همه می دانیم
ریه های ذلت، پُر از اکسیژنِ مرگ است

«سهراب سپهری»

«لورا بارنت» می نویسد: فلسفه هایدگر، زیربنای کار هرکسی است که ویژگی یک رویکرد وجودی را به درمان دارد.9

•    مشخصه هستی انسان، همان متناهی بودن و محدودیتش است و آن عده ای از انسان ها که به این امر توجهی ندارند، در تکاپوی بیهوده خودشان را گرفتار می کنند و در تلاشند تا از امری محتوم بگریزند.

اصیل بودن، از مفاهیم بنیادی وجودگرایان است که همه آن ها را از هایدگر آموخته اند و ابعاد آن را گسترش داده اند.

رولو می و مساله مرگ

این که باید مرگ مان را پیش بینی کنیم و با انتخاب یک شیوه اصیل، پیشاپیش نسبت به گریزناپذیری آن آگاه باشیم به این معنا نیست که یک سره ذهن مان را فراگیرد و مشغول خود کند و با اندیشه این که چه زمانی وقت مردن مان می رسد دچار اضطراب شویم. پیش بینی مرگ یعنی زیستن با پذیرش فانی بودن انسان و درک واقعی از میرایی وجودمان. نگرانی و اضطراب سازنده درباره مرگ سکوی پرتابی است به سوی اصالت.

پیوندشکن بودن، گویای تاثیر جداکننده و منفردسازنده مرگ است. مرگ، هر شخصی را جداگانه از بین دیگران سوا می کند و رابطه اش را از دیگران می گسلد.

مرگ، شخص را از دوستان و اقوام، از روابط با سایر مردم، از حیوانات و چیزها جدا می کند. مرگ، قطع کننده پیوندهاست. ما را از شبکه روابط و معناهایی که سازنده دنیایمان هستند بر می دارد.

هماهنگ با این سخن، عقیده دارم که انکار مرگ خاستگاه برخی از انحرافات و کجروی های عجیبی است که چهره تمدن مدرن را تیره ساخته است. اگر ما از هرزه نگاری مدرن مرگ بیزاریم، پس بایستی جلوه و شهرت مرگ طبیعی را به آن بازگردانیم و اندوه و سوگ را پذیرا باشیم. واقعیت این است آنانی که کمر به زندگی بسته اند و خود را وقف آن کرده اند، به برکت رو به رو شدن با مرگ است که چنین توانایی را به دست آورده اند.

ما طوری نسبت به مرگ دیگران واکنش نشان می دهیم که انگار نه واقعیتی مربوط به ماهیت آن ها، بلکه بلایی است که به سرشان آمده است. اگر مرگ را واقعیتی ماهوی ببینیم، خودمان را هم به همین ترتیب فانی خواهیم دید و این چیزی است که تحملش برای بیشتر ما، لااقل در بیشتر اوقات بسیار دشوار است.

 و اگر مرگ نبود...

* مرگ، وجودی ترین تعلق است.

دیدگاه رولو می درباره مرگ

هماهنگ با این فیلسوفان روشن بین، نویسندگان و رمان نویسان بزرگی همچون «چارلز دیکنز» در سرود کریسمس و «لئو تولستوی» در جنگ و صلح بو به ویژه در اثر کوتاه، جذاب و جاودانه خود «مرگ اویان ایلیچ»، احساس و اندیشه انسان رویارو با مرگ را به خوبی ترسیم کرده اند.

اما وقتی به آمریکا برگشت متوجه شد که روانشناسی معاصر مسائل مهمی مثل مرگ، عشق، اراده و نفرت را که ذهن او را به خود مشغول کرده بود بررسی نمی کند. رولو به جای پرداختن به روان شناسی وارد حوزه علمیه «یونیون» شد و این آغاز دوستی طولانی او با «پل تیلیچ» عالم الهیات بود. پس از آن درحالی که سعی می کرد از دانشگاه «کلمبیا» دکتری روان شناسی را بگیرید، مبتلا به سل شد که در آن زمان بیماری مهلکی بود. او دو سال در آسایشگاه مسلولان بستری شد و  ناچار در این مدت، با احتمال مرگ خودش رو به رو بود.

•    برای این که بتوانیم معنای وجودمان را درک کنیم، باید اول زندگی مان را دوره ای از زمان در فاصله تولد تا مرگ بدانیم و اساسش را زمان مند قلمداد کنیم. درک اصیل منوط به این است که خودمان را واحدی در گذشته و حال و آینده بدانیم که هر یک از صورت های زمان اش روی بقیه تاثیر می گذارند.

و سرانجام:

هم تراژدی و هم زیبایی زندگی ریشه در مرگ دارد. به علاوه تراژدی مرگ، منشا زیبایی زندگی انسان است.17

دیدگاه وجودی، بر تعارض های خاصی که در انسان- به خاطر رویارویی او با بدیهیات هستی بیدار می شوند، تاکید می کند.

می توانیم واکنشی اصیل به مرگ را انتخاب کنیم و با علم به متناهی بودن مان زندگی را سپری کنیم. چنین دیدگاهی به ما امکان می دهد به طور اصیل، به وجودمان بپردازیم. چون حالا دیگر با درکی کامل تر آن را به منزله متناهی می شناسیم و با تقویت فهم مان خود را به منزله طرح ریزی درافکنده و یا زمان بندی متناهی می بینیم.

کار هایدگر، عموما به صورت پلی بین فلسفه وجودی و روان شناسی وجودی به حساب می آید. بسیاری از اصطلاحات و مفاهیمی که در نوشته های روان شناسان وجودی فعلی یافت می شوند، اگرچه نه همه آن ها را می توان تا نوشته های هایدگر ردیابی کرد.10

•    چون اطلاع از فناپذیری و میرایی در زندگی انسان ها حضوری دائمی دارد؛ هستی انسان را باید «هستی به سوی مرگ» نامید.

* مرگ، پیوندشکن است

برخورد اصیل و غیراصیل با مرگ

«رولو می» (1994- 1909) روان شناس نامدار آمریکایی با تاسف می نویسد: امروزه در فرهنگ مان، با انکار شتابزده و فراگیر مرگ مواجه می شویم که بیانگر این واقعیت است که جامعه ما بیمار است. چه در تصنیف ها و ترانه ها و چه در آیین ها، این گونه وانمود می شود که ما هرگز واقعا نمی میریم!

مرگ از درون سایه دیگری به ما نگاه نمی کند. سایه خود ماست؛ همراهی همیشگی و جدایی ناپذیر. مگر با همزاد خود، زندگی، پیمان بسته اند که آنی از هم غافل نشوند و با یادآوری هم، انسان ها را در مسیر پرپیچ و خم و  دلهره آور عمرشان، به شادمانی، بالندگی و جاودانگی رهنمون شوند. این حقیقت را به جز پیام آوران خدا و اولیای الهی و خردمندان ژرف اندیش به روشنی بازگو کرده اند: